اگر در صحنه زندگي به ناگه يكي از تارهاي سازت پاره شد اهنگ زندگي را چنان ادامه بده كه هيچ كس نداند بر تو چه گذشته است! آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم! خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟!![]()
لجباز....
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 21:18 توسط لجباز |
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند. و خدا هربار به فرشتگان اینگونه میگفت:می آید!من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست! فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو.با من از آنچه سنگینی سینه توست بگو.گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه را بر کلامش بست! سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سربزیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت: چه بسیار بلاها که بواسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.... لجباز....
+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 15:11 توسط لجباز |
| ||||||