خونه ی آرزو...

اگه بعضی وقتا دلت تنگ شد

یه گوشه مثه من فقط گریه کن

رو اون نامه که تشنه ی حرفته

بجای نوشتن فقط گریه کن....

دیروز رفتیم که یسری خریدای عقدو انجام بدیم.

با اینکه قبلش ازم پرسیده بود آجیمم ببریم یانه؟ بازم منو برد خونشون و اجیشم اومد همراهمون😊 احساس میکنم من خیلی حساس شدم شاید..ولی نباید اینجوری منو تو عمل انجام شده میذاشت.

توی مسیر از جلوی ترمینال کاوه رد شدیم، آجیش یهو بهش گفت که مهدی تو خیلی میومدی اینجا(من منظورشو فهمیدم.. از همین ترمینال میرفته خونه دختری ک دوسش داشته..ولی خب، خودش جمع کرد قضیه رو.. گفت مشهد رفتی، قم رفتی و... .

اگه قضیه رو نمیدونستم، خندم نمیگرفت از طرز ماست مالی کردن حرفش.

حقیقتا ناراحت شدم.. چرا باید اون دخترو یاداوری میکرد ب داداشش..اونم روزی که میخاستیم برم حلقه بخریم...

دیشب تو مسیر برگشت بغض کردم

و فقط ب یه چیز فکر کردم

اینکه احتمالا الان من دارم آرزوهای یکی دیگه رو زندگی میکنم، مهدی هم داره آرزوهای یکی دیگه رو زندگی میکنه..

و چرا دنیا اینجوریه..... کاش یه روز یه جواب براش پیدا کنم..