این متن فقط چون قشنگ بود میذارمش اینجا؛

چند سال است ندیدمت...

اما هنوز

گاهی غروب،

خاطره‌ی تو

از دورترین گوشه‌ی ذهنم

برمی‌گردد...

همان دخترِ سال‌های دور

با همان چشم‌ها،

با همان لبخند

که نمی‌دانم

چرا هنوز

در من مانده است.

چند سال است

که از تو بی‌خبرم،

و نمی‌دانم

کجای این دنیا

زندگی می‌کنی...

نمی‌دانم

هنوز همان‌قدر می‌خندی؟

هنوز وقتی باران می‌بارد

کنار پنجره می‌ایستی؟

هنوز...

یا سال‌ها

تو را هم

مثل من

عوض کرده‌اند؟

ما به هم نرسیدیم...

و چه دردناک است

وقتی یک عشق

نه با رفتن تمام می‌شود،

نه با فراموشی...

فقط

ناتمام می‌ماند.

مثل نامه‌ای

که هیچ‌وقت فرستاده نشد،

مثل حرفی

که تا آخر

در گلو ماند.

گاهی با خودم می‌گویم

شاید مرا

سال‌هاست فراموش کرده‌ای...

و شاید

اگر یک روز

از کنار هم بگذریم،

دیگر

مرا نشناسی.

اما من...

نمی‌دانم چرا

هنوز

با شنیدن بعضی آهنگ‌ها،

با دیدن بعضی خیابان‌ها،

با رسیدن بعضی غروب‌ها،

تو را به یاد می‌آورم.

#خاطره...!!!

که هنوز

بعد از این همه سال

نامت را

از میانِ سکوت

صدا می‌زند...

#غروب...!!!

که هر بار می‌آید،

چیزی از گذشته را

با خودش می‌آورد...

#تنهایی...!!!

که همیشه

جای خالیِ تو را

بلد است.

چند سال است ندیدمت...

اما عجیب است...

هنوز هم

گاهی دلم می‌خواهد

فقط یک بار

روبه‌رویت بایستم

و ببینم

آیا قلبم

هنوز

تو را می‌شناسد؟

شاید عشق ما

سال‌ها پیش شکست...

اما من

هنوز

با تکه‌هایش

زندگی می‌کنم...

و تو

هنوز

همان دختری هستی

که نرسیدن به او

یکی از

غمگین‌ترین خاطرات

زندگی من است.